تبليغاتX
به سوی افق
خدايا تو شاهد و ناظر باش بر كوچه هاي دلمان كه آذين بسته ايم محبت تو واهل بیت را
 چقدرزیباست اینطورزیستن
خداوندا !
مرا شايسته آن كن
تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا
در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و مي ميرند ،
خدمت كنم.

خدايا !
امروز با دست هاي ما
روزي عشق ، آرامش و سرور به آنها ببخش.



خدايا !

مرا معبر آرامش كن ،
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم.
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم.
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم.
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم.
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بنا كنم.
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم.
و آنجا كه اندوه هست ، شادي منتشر كنم.



خدايا !
مرا موهبت آن اعطا كن تا بجاي آسودن ،
به ديگران آسايش ببخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم.
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم.
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هر چيز رسيد.
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم.
و با مردن است كه زندگي ابدي مي يابيم. 
                                                                   
|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 روز مادر

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385  |
 شهادت حضرت زهرا

 

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در پنجشنبه هشتم تیر 1385  |
 طلب بخشش...........

اى غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.تو اى غم بيا و هم‏دم هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است.

 

بيا كه مى‏سوزم، بيا كه بغض حلقومم را مى‏فشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت مى‏افكنم.اى غم، بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز شده، بيا و گره‏هاى مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت محتاجم.

اى غم، در دوران زندگى‏ام بيش‏تر از هر كس مصاحبم بوده‏اى، بيش‏تر از هر كس با تو سخن گفته‏ام و تو بيش از هر كس به من پاسخ مثبت داده‏اى.

 

اكنون بيا كه مى‏خواهم تو را براى هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مى‏خواهى و من تو را مى‏طلبم،

 بيا كه كشتى مواج تو در درياى دل من جا دارد، بيا كه دل من همچون آسمان به ابديت و بى‏نهايت اتصال دارد و تو مى‏توانى به آزادى در آن پرواز كنى

 

من اعتقاد دارم كه خداي بزگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند،

 

 علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.


درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.


انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند،

 

 سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

 

 وای کاش می توانستم درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.


خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش    كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.


خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و                    

«خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت عبادت را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.


خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم،

 

كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.



دلم هميشه مي‏خواسته كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم،

ولی افسوس........



خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.                            


خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.             


خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.                                                        


خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.                

             
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.                    


خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر به خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را       مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي          عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره            ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.                


خدايا!  روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند       وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، توبه من آرامش بده

خسته ‏ام، دل‏شكسته‏ام، احساس می کنم آن بنده ای نبودم که توانسته باشم رسالت بندگی خودرا انجام دهم

احساس خوبی ندارم زمان گذشته ومن هنوز دروادی اولم

دوستان وسروران عزیز همه شمارابه خدا می سپارم واز شماعاجزانه تقاضا می کنم که مرا از دعای خیرتون فراموش نکنید زیرابنا به دلایلی شدیدا نیازمند دعای شما هستم

 

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در سه شنبه یازدهم مرداد 1384  |
 مادر...........

میلاد باسعادت حضرت فاطمه مبارک باد

وقتی خاطره  پرتو لبخندت یه یادم می افتد بيدار می شوم

وقتی سايه صدايت بر نگاهم می افتد٫ خاک ها وسنگ ها را کنار ميزنم وبی آنکه منتظر برآمدن

نسيمی باشم . چون گياهی سر از خاک در می آورم و با دست هايم ٫ با هر تار مويم ٫ با لبانم که

ديگر نمی تواند بخندند و با قلبم که تپيدن را فراموش کرده است ٫ تو را نگاه می کنم .

روزها و هفته ها و ماهها را در کوره عمر ميريزم . هنوز ياد تو روی طاقچه اتاق نشسته است و

هنوز تصوير مرا در فلبت نگاه داشته ای سلام من به قلب نجيب ومهربان مادر....سلام بر  تو که نتوانستم آنطور که باید به صدای دل انگيزومهرباننت گوش سپارم اگر می دانستم که مرگ ناگهان تگرگ

وار بر گرده عمر فرود ميآيد قدر لحظه لحظه زندگی را می دانستم .قدرلحظه هایی که تو همچون نگهبانی بیداروفرشته مهربان درکنارم بودی

 

انگاه ثانيه ها را چنان در بر می گرفتم که زمان از حرکت بايستد و ساعتها به تماشای سرودهای

تو مينشستم . وساعتها تورالمس می کردم و به کبوترها و ابرها لبخندی ميزدم و به سنگها وخارها بد نمی گفتم.

اينجا کنار اين همه خاک و سنگ بی قرارم. چطور می توانم باور کنم که برای دیدنت باید به این مکان سرد وغم گرفته بیایم باران دمادم می بارد.ولی نمی توانم آن را لمس کنم .

شب ميرود و صبح می آيد اما من دلتنگ مقداری نورم . همه کلمات را از ياد برده ام. و فقط گاه

نام تو مرا به زمين می آورد  نام گواری تو ای مادر....

 

خدایا :خودت نگه دارهمه مادرها باش وروح همه مادرهای ازدست رفته راشادگران آمین

 

 

          خوشنودى مادر خوشنودى حق است

 هيچ نغمه موزونى شيرين تر و دلنشين تر از كلمه مادر نيست ، بلكه زيباترين آهنگ همين نداى مادر است ، اين كلمه هرچند كوچك ولى در عين حال يك جهان بزرگ و بسيار پرمعنى و از نور عشق و اميد سرشار است ، زيرا تمام عواطف قلبى از مهر و دلدادگى ، رقّت و روحانيت در آن نهفته است .

در زندگانى انسان همه چيز مادر است ، در حالت غم و اندوه ، مادر نويدبخش، هنگام نوميدى و بدبينى ، او روزنه اميد و در روزگار افتادگى و ناتوانى او موجد نيرو و قدرت است .

بلى مادر سرچشمه محبت و دلبستگى ، گذشت و بخشش است و كسى كه مادرش را از دست داده ديگر سينه اى كه او را در آغوش گيرد ، دستى كه او را نوازش دهد و چشمى كه از او نگهبانى كند نخواهد يافت .

در صحنه طبيعت همه چيز نمودار مادر است و همه از عالم مادرى سخن گويند ، خورشيد مادر كره زمين است كه با تابش خود آن را زنده نگاه مى دارد

پرورش مى دهد و پيش از آنكه با نغمه امواج دريا و ترانه نهرها و نواى روح بخش پرندگان و صداى چرخ آبكش ها آنرا نخواباند زمين را وداع نمى گويد ، و كره زمين نيز به نوبه خود مادر مهربان درختان و گياهها است كه آنها را بوجود آورده به حدّ رشد مى رساند ، درخت ها و گلها هم مادران دلسوز ميوه هاى گوارا و دانه هاى رسيده اند ، و مادر همه چيزها در جهان آفرينش همان روح كلّى ازلى جاودانى پر از زيبائى و دلدادگى است .

مادرم روى مهت روح و روان است مرا          مهر تو قوّت تن قوّت جانست مرا
در دل انديشه تو گنج نهان است مرا            يك نگاه تو به از هر دو جهان است مرا
فارغم با تو زهر خوب و بد اى پاك سرشت     زير پاى تو نهادست خدا باغ بهشت
 

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در چهارشنبه پنجم مرداد 1384  |
 دلم خیلی گرفته.....

سلام:ایام فاطیمه هم داره تمام می شه وما هنوز دلمون گرفته چقدرخواستم مطلب جدید بنویسم نمی تونستم درواقع دلم نمی خواست تاتمام شدن ایام فاطیمه مطلب دیگه ای روی مطلب آخری که مربوط به حزن علی (ع)دراین ایام بود بیارم نمی دونم این دلهای گرفته راچطوری می شه آروم کردنمی دونم چرادلم هوای مناجات باتوراکرده ای خدا.... 

 

مناجات روح راصیقل می ده آرامش می ده دلم می خواست همه عمرم حال مناجات داشتم امروز هم غروب پنج شنبه است ولحظه استجابت دعا بیایید باهم مناجات کنیم

خدايا: خيلي دلم گرفته. ديگر از اين تكرار ملال آور روزها خسته شده‌ام

 

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه  هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور

وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو را در زيبايي گل بجوييم درحالي كه اين تكرار هميشگي اشتياق خوب ديدن را از من گرفته است. چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين تكرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب كرده است

 

خدايا: مي ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي

پس اي خداي مهربان مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده

خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شگوه تو در زيبايي گل ها باشد. خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم.

 خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم

 

خدايا : چگونه مي توانم روي به سوي تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم در حالي كه خود از كرده خويش آگاهم . چگونه مي توانم دوستار تو باشم در حالي كه بر عهد و پيماني كه با تو بسته ام وفادار نبوده ام . چگونه مي توانم طلب عفو و بخشش كنم در حالي هنوز شعله هاي عصيان در درونم فروزان است.

 

بارالها:چگونه مي توانم روي به توبه آورم درحالي كه اسير هواهاي نفساني خويشم.

 

 بارالها: تو از علاقه ي من نسبت به خودت آگاهي و ميداني كه چقدر مشتاق رسيدن توام ولي هر وقت كه تصميم گرفتم كه به سوي تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت . هميشه آرزويم اين بوده است كه حتي براي يك روز هم كه شده آنچه باشم كه تو مي خواهي وآنچه كنم كه تو مي پسندي ولي افسوس اين نفس سركش تا كنون مجال برآورده شدن اين آرزو را به من نداده است

 

بارالها : مي ترسم، از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است مي‌ترسم . از اين بيابان و شوره زاري كه در پيش روي من است مي‌ترسم. مي ترسم كه مرگ به سراغم بيا يد و آرزوي رسيدن به تو را اين بار از من بستاند. پس اي پروردگار بي همتا به لطف و كرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده تا خويشتن را از هر چه بدي است پاك كنم

چقدر بامناجات انسان احساس خوبی پیدامی کنه یه حس نزدیکی خدایا نمی دونم چطوری ازت تشکرکنم که به من اجازه دادی باهات حرف بزنم

 

خدايا..خيلي ممنونتم...خداياازاين كه مراياري كردي كه ازدايره اين تكرار هميشگي ودرد آور رهایی یابم ممنوتم....                                            
خداياتومهرباني....خدايا توخيلي خيلي مهرباني..چون من بنده گنهكاررابازدوباره به درگاه خودت راه دادي ..                                                                                                               
خدايا..اگه ما آدمها مي دانستيم كه چه خداياي مهرباني داريم هيچ وقت خودرابه گناه آلوده نمی کردیم...        

اگه ما مي دانستيم كه خدا چه قدربزرگ وبخشنده است هرگزبه كس ديگرجزاو رجوع نمي كرديم وهرگزحاضرنمي شديم كه حتي براي لحظه ايي اوراازخودمان                                     ناراحت كنيم وبه رنجانيم                                                   
خدايا..من خيلي خوشحالم كه توانستم ديدم رانسبت به زندگي .هرآنچه كه اطرافم هست عوض كنم.                                                                                                                      
خدايا...من اكنون فهميدم كه اين تكراربه ظاهررنج آوروكسل كننده چه قدر شيرين ودوست داشتي است...                                                                                                              
خدايا... من تازه جالا فهميدم كه كه زندگي با همه سختي هايش چه قدرزيباست..             
خدايا... من همه اين ها را مديون تو هستم...                                                                      

خدايا من هرچه دارم همه ازسر لطف توست.من كه به خودي خود ارزش .مقامي ندارم.ارزش وافتخار من به خاطر بندگي توست..


خدايا..بازهم مي گويم كه ازت ممنونم...
خدايا... خيلي مهرباني...خدايا اين را بدان كه هميشه دوستت دارم

                               

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384  |
 شهادت حضرت فاطمه (س)

از علی (ع)بشنویم

خسته ام !خداچقدرخسته ام !!!

چطورمن بدن نازنین این عزیز راشستو کنم؟ اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود آب رابربدن او حرام می کردم.

اگر دفن واجب نبود خاک راهم براو حرام می کردم.حیف است این جسم آسمانی درخاک حیف است این وجودعرشی درفرش  اما چه کنم که این سنت دست وپاگیر زمین است از تبعات زندگی خاکی است ا

آب بریز اسماء کاش آبی بود که آتش ایندل سوخته راخاموش میکرد ای اشک بیا....بیا که اینجاجای گریستنه

فرشتگان که به قدرمن فاطمه رانمی شماسند به اندازه من بافاطمه دوست نبودند مثل من دل درگروی عشق فاطمه نداشتند

ضجه می زنندوگریه می کنند توسزاوارتری برای گریستن ای علی که فاطمه فاطمه تو بوده است

ای وای تورم بازو از چیست؟........این همان حکایت جگرسوز تازیانه وبازوست خلایق باید سجده کنند به این همه حلم به این همه صبوری

فاطمه گفتی بدنت راازروی لباس بشویم؟ برای بعد از رفتنت هم ملاحظه این دل خسته راکردی؟

نازنین چشم اگر کبودی رانبیند دست که التهاب وتورم رالمس می کند عزیز دل کسیکه دل دارد بی یاری چشم ودست هم درد رامی فهمد.

ای کسیکه پنهان کاری را فقط دردردها ومصیبتهایت بلد بودی شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو راندادند وبرایشان درنخلستانهای تاریک شب نگریسته باشد

 

اینجاجای تازیانه نامردان است درآن زمان که ریسمان درگردن مرد تو آویخته بودند

ای خدا این غسل نیست مرور مصیبت است دوره کردن درد است ندای محنت است

ای وای از حکایت محسن  حکایت فاطمه وآن درودیوار حکایت آن میخهای اهنین بابدن نحیف وخسته وبیمار

 حکایت آن آتش با آن تن تبدارحکایت آن دست پلید بااین گونه ورخساره حکایت آن

 همه مصیبت با این دل بی قرار

آرامتر اسماءدست به این سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند دل چطور این همه مصیبت رامرور کند؟

 

چه صبری داشتی تو ای فاطمه! وچه صبری داری تو ای خدای فاطمه !این که جسم است این همه جراحت دارد اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد این دل شرحه شرحه این دل زخم دیده این دل جراحت کشیده

 

اسماءبیاور آن کفن هفت تکه را  کاش می شد آدمی به جای یارعزیز تر از جان خویش فراق رابرای همیشه کفن کند

خدایا این کنیز توست این فاطمه است دختر پیامبر وبرگزیده تو دختر بهترین خلق تو دختر زیباترین آفرینش تو خدایا آنچه رهایش راسبب می شود برزبانش جاری کن برهان اورا محکم گردان درجات اورامتعالی فرما واورابه پدرش برسان

 

بچه ها بیایید حسن جان حسین جان زینبم ام کلثوم بیایید بامادروداع کنید سخت است می دانم خدادراین مصیبت بزرگ به اجر وصبرش یاری تان دهد آرامتر عزیزانم از گریه گریزی نیست اما صیحه نزنید شیون نکنید مثل من آرام اشک بریزید

 

نمی دانم چطور تسلایتان دهم این مادر آخرمادی نبود که همتا داشته باشد که کسی بتوانند جای اوراپرکند که جهان بتوانند دوباره اورابزاید

 

اما تقدیر این بوده است راضی شوید به مشیت خداوند وزبان به شکوه باز نگشایید

رویش را؟ سیمای مادررا؟باشد باز می کنم هرچند که دل من دیگر تاب دیدن آن چهره نیلی راندارد

وای مهتاب چه می کند بااین رنگ مهتابی

 

این قدرصدانزنید مادررا او که اکنون توان پاسخ گفتن راندارد فقط نگاهش کنیدوآرام اشک بریزید

اما نه انگار این دستهای اوست که از کفن بیرون می اید وشمارادرآغوش می گبرد  این باز همان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از وفات نیز ندای شمارابی جواب بگذارد تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان

 

شمارابه خدابس کنید بچه هابرخیزید

این جبرئل است که پیام آورده برخیزید

جبرئل می گوید:عرش به لرزه درآمده بردارمتان شیون ملائکه آسمان رابرداشته بردارمتان تاب وتحمل خداهم.........

 

علی جان بردارشان برخبزید بچه ها چه شبی است امشب خدایا لاخول ولاقوه الابالله

اما ای اشک همیشه ببار ای چشم همواره همراهی کن که غم از دست دادن دوست غم یکی دوروزنیست غم جاودانه است

دوستی که هیچکس جای اورادرقلبم پرنمی کند یاری که هیچ دیاری به قدراوعشقم رامعطوف خودنمی کند یاری که زپیش چشم وکنارجسم رفته است اماازدرون قلبم هرگز فاطمه جان عزیز دلم چه سود که

درکنارقبرتونازنین بایستم به تو سلام کنم وباتو سخن بگویم وقتی پاسخی ازتون می شنوم چه شده است تورافاطمه جان که پاسخ نمی دهی؟

 

آیاسنت دوستی رافراموش کرده ای؟فاطمه جان ای کاش علی راغریب وخسته وتنهارها نمی کردی

والسلام علیکم ورحمه االله وبرکاته

 

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در دوشنبه ششم تیر 1384  |
 شهادت حضرت فاطمه الزهرا(س)

السلام عليک يا فاطمة الزهراء

السلام عليک يا سيدة نساء العالمين من الأولين و الآخرين

السلام عليک ايتها الصديقة الشهيدة 

ای بانوی آسمانی

آسمان اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش سر باز مي‌كند...

زينب و ام‌كلثوم، كائنات را با موهاي خويش پريشان مي‌كردند. چروك بر پيشاني آسمان افتاده بودزمين از درد به خود مي‌پيچيدناله‌هاي فرشتگان داغ پيامبر را دوچندان مي‌كرد...

ولي چه بود آنچه آفرينش را بر پاي نگاه مي‌داشت؟

آسمان، اين‌ شبها كه مي‌رسدعجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي‌هاي گريه كنند
.
و تنها خداست كه مي‌تواندتسلاي دل علي باشد.
ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند

آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟
چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟...

                                                            

بالاترين مرتبه کمال انسانيت مقام عصمت است که رضا و غضب انسان در همه امور بر مدار رضا و غضب خدا باشد .

 اگر عصمت کبري به آن است که انسان کامل به جائي برسد که در همه امور ، به رضاي خدا راضي شود و به غضب خدا  غضب کند فاطمه زهرا کسي است که خداوند متعال به رضاي او راضي مي شود و به غضب او غضب مي کند و اين مقامي است که منشأ حيرت انسانهاي

 کامل است . . .

اوست که در مکاشفات يوحنا  علامتي است عظيم که در آسمان ظاهر شده زني که آفتاب را در بر دارد و ماه  زير پايش و بر سر تاجي از 12 ستاره دارد

اوست که همسر و مادر دوازده رئيس از اولاد اسماعيل است که خداوند در سِفر تکوين تورات  به حضرت ابراهيم خبر داد .

اوست که در شب معراج رسول خدا ديد که بر در بهشت نوشته شده است  فاطمة خيرة الله

در شخصيت او همين بس که اول شخص وارد شونده بر بساط قرب الهي  اوست چرا که رسول خدا فرمود : فاطمه نخستين کسي است که به بهشت وارد ميشود

آيا پس از رحلت رسول خدا چه شد که چنين کسي با دلي پر درد گفت : بر من مصيبت هائي فرود آمد که هرگاه بر روزهاي روشن فرود مي آمد  چونان شب تيره و تار مي شدند 

 و هنگامي که به خاک سپرده ش از بدن رنجور او  شبحي باقي مانده بود . مانند شبحي گشته بود  و اميرالمؤمنين در اين مصيبت  آنچنان از پاي درآمد که به رسول خدا گفت :اما اندوه من  در فقدان فاطمه هميشگي است و از اين پس هر شب من تا به سحر به بيداري خواهد گذشت

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384  |
 آسمان فرصت خوبی است!

خدای من!!!

 اي زيباترين غزل زندگي
هنگامي که مي خواهم از تو، براي تو بنويسم،
قلم از ابهت نامت بر اصطکاک صفحه غلبه نمي کند.
در خود مي نگرم که ترکيب عقل و احساس چگونه عاجزانه تو را مي خواند،
و کاش مي توانست تو را آنچنان که شايسته است، بخواند
.

اي زمزمه دلنواز بر لبهاي عاشق

من چشمان منتظرم را که ملتمسانه به آسمان پر ستاره ات دوخته شده، روشني بخش.
خستگي پاهايم را که کهکشان فاصله ميان من و تو را، خالصانه مي پيمايد، پذيرا باش.
شتاب تند نفسهايم را درياب.
آن گاه که تو را در قلب خود احساس مي کنم،
گرماي حضورت در دلم آتش طلب را شعله ور مي سازد.
اي طلوع بي غروب!

نگذار در آينه دلم تصويري از غروب اميد منعکس شود،
نمي خواهم بر سطح شيبدار انحطاط قرار گيرم،
بلکه آرزوي من گسست از ژرفاي خيال و پيوست به غايت حقيقت است.
تو چه هستي که خود را گاه در قالب تراوش هاي ذهني
و گاه پژواک فريادي از پس کوه ها به من مي نماياني.
خواست تو تعبير خوابهاي مشوش من است،
و اراده تو در تحقق آرزوهاي دست نيافتني من نمود پيدا مي کند.
نگذار انرژي دروني من در کشاکش روزگار به سمت صفر ميل کند.
بگذار از پشت منشور، به حرکت دوار زندگي بنگرم،
و به زيبايي هفت رنگ رنگين کمان لبخند بزنم.

فرياد ندامت و پشيماني مرا انعکاسي جز بخشايش تو نيست.
تو با دميدن روح در کالبد انسان چه کردي که نجواي نيازمندي

در خلوت با تو اشک را تحت تاثير نيروي جاذبه قرار دهد؟
تفسير نام نو ميسر نيست،
چون احدي و وحدانيت در قالب گفتار و نوشتار نمي گنجد.
حالا مي فهمم که جذبه وصال تو اي خالق بي همتا،
تابعي از قوانين علمي کشف شده است.
آن هنگام که کوتاهي من در طاعت تو،
مجذوب تقدس مقام کبريايي توست،
هر چند که قطبي، ناهمنام است.
تو کلام آخر را در شکل تمنا بر زبانم جاري ساز.
با من باش، تا زماني که شمار ضربان قلبم روندي معکوس در پيش مي گيرد،
تا شب طولاني فراق با وصالت سحر شود
.

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384  |
 بازم جمعه شد وانتظار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

انتظار!!!!!

حس غريبى است، انتظار..... حسى آرام و بى‏قرار ....... شكننده و صبور ....... حسى تولد يافته از سكوت و سكوت.... گاهى كه تحير وجودت را در بر گيرد ...... و تو نتوانى عطش ناپيداى وجودت را به معركه حضور فراخوانى گاهى كه دل آشوب‏زده به وسعت پيوسته سبز خيال راه يد

 

قلمرو نگاهت به دورتر از پيدا برسد..... آن گاه به بيكران انتظار راه يافته‏اى .... و در خيل عظيم منتظران در آمده‏اى ......... ديگر اين صبر است كه در اين ورطه درد، حكم مى‏راند........ و سكوت كه همنشين لحظه‏هاى تنهايى است ..... بى‏قرارى ديگر در دموج مى‏زند روند اب

 

 موج مبهمى از بيم و اميد در تنگناى سينه جارى است....... و تلاطم اين موج است كه حيات انديشه را در كالبد روح مى‏دمد...... وگرنه تا وادى جنون به فاصله درنگى بيش، مجال نيست ....... آن جا كه همه چيز و همه كس به تقدير فراموشى سپرده مى‏شود

 

و وجود در سراپرده انكار مى‏رود...... ديگر خودى نمى‏ماند تا داغ ناگفته را با او بازگو كرد....... و مرثيه‏گوى هجران تو باشد ...... و تو حيران از اين شگفت، چشم به مرور لحظه‏ها دارى ...... تا شميم نوازشى از كوى بى‏نشان از برت گذر كند ......... و مدهوشت ....... اما دريغ كه عبور از كمند انتظار جز با بُراق طوفان، ميسر نمى‏شود 

 

پس بايد به سويى ديگر پناه برد...... اما گويى كسى تو را نمى‏فهمد ........ و همه با اين معانى بيگانه هستند ........ و تو تنهاتر از هميشه بر پهنه سترگ آفتاب به تقديس محبت مشغول مى‏شوى تا انتظار به سر آيد........ اما انتظار چه دشوار مى‏نمايد......

 

چه سخت‏تر كه بار غربتى به سنگينى چهارده قرن تنهايى در ميان باشد....... به كدامين درد بايد سوخت ........ به كدامين رنج بايد گداخت ....... به درد غربت يا رنج انتظار ......... به كدامين سو بايد توسل جست

 

آسمان تنگ مى‏نمايد........ و زمين بى‏مقدار است ........ بايد به زمان متوسل شد ......... بايد به سوى آسمان دست برد ...... و فقدان را برنتافت ......... بايد نيايش را از نو آغاز كرد......... بايد ماند، سوخت و بى‏قرار بود ......... اما آيا پايانى در انتظار ؟است

 

تو را امواج دريا مي شناسند.............. تو را شنهاي صحرا مي شناسند........... تو را اي منجي دلـهاي عالم............. تمام کهکشانها مي شناسند

 

از پنجره ي نگاهم كوچه ي انتظار را مينگرم كه جاي تو در لحظه هاي آن خاليست اينك اين منم كه دعاي آمدنت را ميخوانم و تويي كه نمي آيي... كي اين دعاي من به استجابت ميرسد؟ پس كي مي آيي؟ ... به چشمانم سرمه ي اميد ميكشم و هر روز كوچه را آب ميزنم ... ميدانم كه خواهي آمد ... پنجره ي اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ... مي مانم تا بيايي

 

بيا اي عزيز بر بالين اخرين تمناي وجودم كه در اين سراي غريب چيزي جز اشك حسرت بر ديدگانم تسلاي خاطر از درد دوري تو نيست بيا اي مهربان كه قلبم ازفراغ تو در اتشي جانكاه سوخته بي انكه اه از نهادم برايدوحرارت عشق را جز باران پاييزي دل به خاكستري از اندوه فراغ مبدل نساخته! بيا كه اينجا يك غريبه به انتظار توست بياو اين غريب رو خوشحال كن

 

اي بهاري ترين بهار! باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. و باز هم نيامدي تو اي بهار دلها. باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. اما دل خزان زده من بي بهار حضور تو که به شکوفه نمي نشيند

 

اي بهار دلم! تو دير ميکني و من از تو دور ميشوم. تو باز هم دير ميکني و من باز هم از تو دور ميشوم. نه که دور شوم، نه... تو دير ميکني و من فرصت مييام تا بيشتر بشناسمت. ترا که بيشتر ميشناسم تازه درمييابم که چقدر از تو دورم. اين فاصله بود. از همان ابتدا هم بود. اين فاصله هست. هم اينک هم هست. و من دريافته ام که اين فاصله بسي بيشتر از آن است که در تصور من بگنجد. اگر ترا خوب ميشناختم بيگمان حتي جرأت نمي يافتم با تو سخن بگويم

 

 

مولاي من! اي مولاي مهربان من! ديگر بيا... من ميترسم... ميترسم آنقدر دير کني که بشناسمت. آنگونه که هستي بشناسمت. آنوقت ديگر نه ميتوانم با تو سخن بگويم و نه حتي صدايت کنم. حال که در پس پرده اي... حال که خوب نميشناسمت... شرم حضور در مقابل تو پاکترين مرا وادار ميکند تا از اينکه اذن حضور نداده اي شاد باشم. واي از آن روز که بشناسمت... واي از آن روز که پرده ها برافتد

 

اى مهربان؛ بگذار تا در ميان ستاره ‏هاى شب و تنهايى شب با تو سخنى داشته باشم؛ بگذار تا از درد جدائيت كه با غيبتت همه تكيه ‏گاه مظلومان ازبين ‏رفته بنالم؛ پيش از تو آب معنىِ دريا شدن نداشت ولى مي دانم كه با حضورت در ميان مردم هر قطره آب معنى يك دريا را ميد و حتى گياهانى كه با نبودنت اجازه زيبا شدن نداشتند ولى با تو گلستان مي ‏شوند؛ اما افسوس كه بوى غيبتت به مشام تنهاييم مي ‏رسد ده

 

 

 اى آقاى من؛ شنيده‏ ام كه با نماز خواندن شماست كه خورشيد جان مي ‏گيرد و با هر نفس شماست كه روشن تر مي ‏شود! آخر از حريم كدامين بهارى كه عاشقانت با شنيدن نامت به قامت سبزت مي ‏ايستند و قلبهايشان را به سوى شما روانه مي ‏سازند؛ من مي ‏دانم كه دلانند دريا پاك است، پس چرا اى سرور امّت، ظهورت را تجلّى نمي ‏كنى؟! طوفانهاى دريا براى شما حباب است؛ پس آخر چرا ما را در اين سرزمين آفتاب، چشم‏ انتظار گذاشته ‏ايد؟  

 

روييدن خورشيد از خاك، معناى وجود تو را مي ‏دهد و بهار را در نام شما مي ‏جويم. عزيز دلم! چه شبها و روزها كه نام تو را بر زبان جارى مي ‏ساختم و به يادت هميشه دلم آهنگ انتظار را مي ‏نوازد و با پاى برهنه در جاده‏ هاى انتظار قدم برمي ‏دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط اسیرقفس نفس در جمعه بیستم خرداد 1384  |
 
 
بالا