

از علی (ع)بشنویم
خسته ام !خداچقدرخسته ام !!!
چطورمن بدن نازنین این عزیز راشستو کنم؟ اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود آب رابربدن او حرام می کردم.
اگر دفن واجب نبود خاک راهم براو حرام می کردم.حیف است این جسم آسمانی درخاک حیف است این وجودعرشی درفرش اما چه کنم که این سنت دست وپاگیر زمین است از تبعات زندگی خاکی است ا
آب بریز اسماء کاش آبی بود که آتش ایندل سوخته راخاموش میکرد ای اشک بیا....بیا که اینجاجای گریستنه
فرشتگان که به قدرمن فاطمه رانمی شماسند به اندازه من بافاطمه دوست نبودند مثل من دل درگروی عشق فاطمه نداشتند
ضجه می زنندوگریه می کنند توسزاوارتری برای گریستن ای علی که فاطمه فاطمه تو بوده است
ای وای تورم بازو از چیست؟........این همان حکایت جگرسوز تازیانه وبازوست خلایق باید سجده کنند به این همه حلم به این همه صبوری
فاطمه گفتی بدنت راازروی لباس بشویم؟ برای بعد از رفتنت هم ملاحظه این دل خسته راکردی؟
نازنین چشم اگر کبودی رانبیند دست که التهاب وتورم رالمس می کند عزیز دل کسیکه دل دارد بی یاری چشم ودست هم درد رامی فهمد.
ای کسیکه پنهان کاری را فقط دردردها ومصیبتهایت بلد بودی شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو راندادند وبرایشان درنخلستانهای تاریک شب نگریسته باشد
اینجاجای تازیانه نامردان است درآن زمان که ریسمان درگردن مرد تو آویخته بودند
ای خدا این غسل نیست مرور مصیبت است دوره کردن درد است ندای محنت است
ای وای از حکایت محسن حکایت فاطمه وآن درودیوار حکایت آن میخهای اهنین بابدن نحیف وخسته وبیمار
حکایت آن آتش با آن تن تبدارحکایت آن دست پلید بااین گونه ورخساره حکایت آن
همه مصیبت با این دل بی قرار
آرامتر اسماءدست به این سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند دل چطور این همه مصیبت رامرور کند؟
چه صبری داشتی تو ای فاطمه! وچه صبری داری تو ای خدای فاطمه !این که جسم است این همه جراحت دارد اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد این دل شرحه شرحه این دل زخم دیده این دل جراحت کشیده
اسماءبیاور آن کفن هفت تکه را کاش می شد آدمی به جای یارعزیز تر از جان خویش فراق رابرای همیشه کفن کند
خدایا این کنیز توست این فاطمه است دختر پیامبر وبرگزیده تو دختر بهترین خلق تو دختر زیباترین آفرینش تو خدایا آنچه رهایش راسبب می شود برزبانش جاری کن برهان اورا محکم گردان درجات اورامتعالی فرما واورابه پدرش برسان
بچه ها بیایید حسن جان حسین جان زینبم ام کلثوم بیایید بامادروداع کنید سخت است می دانم خدادراین مصیبت بزرگ به اجر وصبرش یاری تان دهد آرامتر عزیزانم از گریه گریزی نیست اما صیحه نزنید شیون نکنید مثل من آرام اشک بریزید
نمی دانم چطور تسلایتان دهم این مادر آخرمادی نبود که همتا داشته باشد که کسی بتوانند جای اوراپرکند که جهان بتوانند دوباره اورابزاید
اما تقدیر این بوده است راضی شوید به مشیت خداوند وزبان به شکوه باز نگشایید
رویش را؟ سیمای مادررا؟باشد باز می کنم هرچند که دل من دیگر تاب دیدن آن چهره نیلی راندارد
وای مهتاب چه می کند بااین رنگ مهتابی
این قدرصدانزنید مادررا او که اکنون توان پاسخ گفتن راندارد فقط نگاهش کنیدوآرام اشک بریزید
اما نه انگار این دستهای اوست که از کفن بیرون می اید وشمارادرآغوش می گبرد این باز همان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از وفات نیز ندای شمارابی جواب بگذارد تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان
شمارابه خدابس کنید بچه هابرخیزید
این جبرئل است که پیام آورده برخیزید
جبرئل می گوید:عرش به لرزه درآمده بردارمتان شیون ملائکه آسمان رابرداشته بردارمتان تاب وتحمل خداهم.........
علی جان بردارشان برخبزید بچه ها چه شبی است امشب خدایا لاخول ولاقوه الابالله
اما ای اشک همیشه ببار ای چشم همواره همراهی کن که غم از دست دادن دوست غم یکی دوروزنیست غم جاودانه است
دوستی که هیچکس جای اورادرقلبم پرنمی کند یاری که هیچ دیاری به قدراوعشقم رامعطوف خودنمی کند یاری که زپیش چشم وکنارجسم رفته است اماازدرون قلبم هرگز فاطمه جان عزیز دلم چه سود که
درکنارقبرتونازنین بایستم به تو سلام کنم وباتو سخن بگویم وقتی پاسخی ازتون می شنوم چه شده است تورافاطمه جان که پاسخ نمی دهی؟
آیاسنت دوستی رافراموش کرده ای؟فاطمه جان ای کاش علی راغریب وخسته وتنهارها نمی کردی
والسلام علیکم ورحمه االله وبرکاته

|
+| نوشته شده توسط
اسیرقفس نفس در دوشنبه ششم تیر 1384
|